من مانده ام و دنیایی حرف نگفته
ان روزها گذشتند روزهای پیاپی شور زندگی
روزهایی که بوی امید می داد
لحظه هایی که مرا تا اوج خوشبختی می رساند
اما...
حالا من مانده ام و دلتنگی
من مانده ام و دنیایی حرف نگفته
حالا من هستم و خستگی از
رکود لحظه های کبود خاطره
انگار گم شده ام در هجوم سکوتی تلخ
انگار از ذهن زمان پاک شده ام
و در سیاهی سمج روزهای بی پایان گم
کاش می توانستم
از دیار غریبانه دلتنگی هجرت کنم
کاش توان این را داشتم
تا مرز رویای سبز با هم بودن پرواز کنم
و در آغوش مهربانی ها جانی تازه بیابم
اما زندگی عوض نمی شود
و روی لحظه ها پا می گذارد
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 19:18  توسط nafas
|
به یاد تو
امروز بعد از گذشت آخرین ملاقاتمان
دلم برایت تنگ شده است
زمان به کندی از کنارم می گذرد
و من چقدر سخت شبهایم را به روز
و روزهایم را به شب می رسانم
اما تو بی خبر از طوفان سرنوشتی که
برایم رقم می خورد
شیشه ظریف قلبم را شکستی
و مرا در میان رویاهای همیشگی ام تنها گذاشتی
و من همواره با خاطراتت زندگی کردم
و ساعتها با وجود خیالی ات قدم زدم و گفتگو کردم
بی تو همه چیز برایم تکراریست
و روزهای هفته با آرایش نظامی از ذهنم
عبور می کند
و من برای ساختن زندگی نو
گلها را روانه ی گلدان قلبم کرده ام
و پنجره دلم را رو به افق گشوده ام
برای عاشقانه ترین نگاهت
به امید...
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 12:53  توسط nafas
|
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 21:36  توسط nafas
|